dansk.smalldari.smallenglish.smallpashto.small

nahimi.dk

فراخوان زنان افغان

 فرستنده: پوهندوی شیما غفوری

به نمایندگی از گروپ کاری کمپاین " تفکر، تحلیل و عمل "

سرزمین آبائی ما افغانستان از سالیان طولانی بدینسو، در نتیجۀ سیاست های خودخواهانه و سهل انگارانه، به بحران ها و تشنجات شدید داخلی و جنگ های خانمانسوز مواجه گردیده است.

با توجه به تلفات سنگین بشری، خسارات کمرشکن اقتصادی و صدمات همه جانبۀ سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی این بحران ها و با در نظرداشت اینکه ادامه و تشدید وضعیت کنونی میتواند

ادامه مطلب...

ویدیو و عکس ها

ارتباط

سایت ازاد و بی طرف:
مسولیت محتیوی نوشته ها به دوش نویسنده ګان است. لطفاً نوشته ها ، اشعار و سایر مطالب را به ایمیل زیرین ارسال نماید:

email adress

مقاله های تازه

فورمه دخول

مقاله های بیشتر خوانده شده

غزل , مولانا صاحب

Sharab d.23.2.13در غزل ذیل مولانا صاحب اشاره به این نکته دارد که عبارتی که عرفا در اشعار خود بکار میبرند مانند شمع و شاهد و شراب و غیره در واقع برای بیان مقصود اصلی خودشان میباشد که عبارت است از شراب روحانی که عرفا از آن مستند.در واقع آنها شراب انگور نمیخورند بلکه خون دل خویش را میخورند . سپس اشاره میکند که اگر فرعون تکبّر و منیّت را از تن خود بیرون کنید، آنوقت موسی و هارون را در وجود خویش مشاهده میکنید.مادیات و دلبستگیهای دنیا را به لنگری تشبیه میکند که به پای انسان بسته شده و هر روز باعث غرق شدن بیشتر انسان میشود.در نهایت اشاره دارد به اینکه من منتظر سور اسرافیل و قیامت نیستم بلکه هر زمان عشق ،جانی تازه و زندگی نو به من میبخشد.
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان
تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر
عشق نقدم می‌دهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش